سفارش تبلیغ
صبا ویژن
حسام ســرا
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان


بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی                                    فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست


بارها وبارها جملاتی را شنیده وخوانده ام که مضمونش «قدر دانستن لحظه های زندگی» بود اگر چه جملات را فهمیده ومی فهمم اما درک واقعی این جملات «اکنون» برایم بامعناتر شده است . باید با زندگی کناربیایم باید بپذیرم که زندگی ترکیبی است از لحظات خوب وگاهی بد اگر چه لحظات بدش زخمی بر قلبها برجای می گذارد که تا ابد ماندگار است ولی چه می شود کرد .. ما محکوم به زندگی شده ایم آن هم در هرجایی وبا هرشرایطی . انگار در انتخاب میان جبر واختیار ، جبر زندگی بر اختیارش می چربد .
 باید درافکارم تجدید نظر کنم وبپذیرم که هر صبحگاه که آفتاب مانند همیشه از خاوران طلوع می کند روز که نه سال جدیدی آغاز شده است .باید بپذیرم وباور کنم که پگاه هر روز صبح، «نوروزی »دیگر است چه خام اندیشی است که سیصد وشصت وپنج روز در انتظار نوروزی تقویمی بمانم.
 این روزها دخترم می گوید اگر آدمی بداند فردا چه خواهد شد با آدمهای دیگر مهربانتر خواهد بود به گمانم او زوتر از من به این راز مهم پی برده است .






[ جمعه 89/9/5 ] [ 1:17 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]

با مردی که در حال عبور بود برخورد کردم
-
اووه !! معذرت میخوام...
-
من هم معذرت میخوام
-
دقت نکردم ...
ما خیلی مؤدب بودیم
 
من و این غریبه
خداحافظی کردیم و به راهمان ادامه دادیم
 
اما در خانه با آنهایی که دوستشان داریم چطور رفتار می کنیم

 


کمی بعد از آن روز
 
در حال پختن شام بودم.
دخترم خیلی آرام کنارم ایستاد همین که برگشتم به اوخوردم و تقریباً انداختمش.
 
با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو کنار
قلب کوچکش شکست و رفت


نفهمیدم که چقدر تند حرف زدم
وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:
 
وقتی با یک غریبه برخورد می کنی ، آداب معمول را رعایت می کنی
اما با بچه ای که دوستش داری بد رفتار می کنی
برو به کف آشپزخانه نگاه کن. آنجا نزدیک در، چند گل پیدا میکنی.
آنها گلهایی هستند که او برایت آورده است.
خودش آنها را چیده.
صورتی و زرد و آبی
آرام ایستاده بود که سورپرایزت کنه


هرگز اشکهایی که چشمهای کوچکش را پر کرده بود ندیدی


در این لحظه احساس حقارت کردم


اشکهایم سرازیر شدند.
آرام رفتم و کنار تختش زانو زدم
بیدار شو کوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟


گفتم : دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری که امروز داشتم
نمی بایست اون طور سرت داد بکشم
گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان
من هم دوستت دارم دخترم
و گلها رو هم دوست دارم
مخصوصا آبیه رو
گفت : اونا رو کنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن
میدونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو

***
آیا می دانید که اگر فردا بمیرید شرکتی که در آن کار می کنید به آسانی در ظرف یک روز برای شما جانشینی می آورد؟

 

اماخانواده ای که به جا می گذارید تاآخرعمرفقدان شما را احساس خواهد کرد.


و به این فکر کنید که ما خود را وقف کارمی کنیم و نه خانواده مان!
چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !!
 
اینطور فکر نمیکنید؟!!
به راستی کلمه
"
خانواده"

 یعنی چه ؟؟

 


[ دوشنبه 89/8/10 ] [ 3:13 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]

امروزه ثابت شده که کلمات منفی نیروی منفی به سمت شخص می فرستند و او را به سمت منفی و بیماری سوق می دهند! به طور مثال وقتی به ما می گویند خسته نباشی دراصل خستگی را به یادمان می آورند و ناخودآگاه احساس خستگی می کنیم (با خودتان امتحان کنید) اما اگر به جای آن از یک عبارت مثبت استفاده شود نه تنها نیروی از دست رفته، ترمیم و خستگی جسم را از بین می برد بلکه نیروی مثبت و سازنده ای را به افراد هدیه می دهیم.

مثال:

به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود

به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوّت

به جای دستت درد نکنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی

به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود

به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟

به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده

به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما

به جای شکست خورده؛ بگوییم : با تجربه

به جای مگه مشکل داری؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟

به جای فقیر هستم؛‌بگوییم : ثروت کمی دارم

به جای بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم

به جای به درد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست

به جای مشکل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم

به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود

به جای فراموش نکنی؛ بگوییم : یادت باشه

به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش

به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم

به جای غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم

به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این که وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشکرم

به جای لعنت بر پدر کسی که اینجا آشغال بریزد ؛ بگوییم: رحمت بر پدر کسی که اینجا آشغال نمی ریزد

وقتی بعد از مدتی همدیگر را می‌بینیم، به جای توجه کردن به نقاط ضعف همدیگر و نام بردن از آنها مثل:

چقدر چاق شدی؟،چقدر لاغر شدی؟،چقدر خسته به نظر می‌آیی؟،چرا موهات را این قدر کوتاه کردی؟،چرا ریشت را بلند کردی؟،چرا توهمی؟،چرا رنگت پریده؟،چرا تلفن نکردی؟،چرا حال مرا نپرسیدی؟” و ….

بهتر است بگوییم : “سلام به روی ماهت”، “چقدر خوشحال شدم تو را دیدم”، و …. عبارات دیگری که نه تنها بیانگر نقاط ضعف طرف مقابل ما نیست بلکه نوعی اعتماد به نفس را به مخاطبمان القاء میکند. البته می توان درباره ی موضوعات مشترک، البته در محوریت مثبت با هم صحبت کنیم.

شما هم می‌توانید به این لیست مواردی را اضافه کرده و برای دیگران بفرستید

پی نوشت : آنچه خواندید حاصل وبگردی های من است که از این وبلاگ آوردم . باتشکر از مدیر وبلاگ .


[ یکشنبه 89/5/24 ] [ 12:39 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]

دیوارهای شهر پر شده از پوسترهای تبلیغاتی . مثل تبلیغات اوایل انقلاب ماشین های منفجر شده از انبوه پوستر وبلندگوهای تبلیغاتی اعلام می کنندکه 31 تیر و اول مرداد جشنی باحضور تعدادی از چهره های سینمایی ومجریان تلویزیونی برپاست ،بشتابید که فردا دیر است . از شاخص ترین این چهره ها احمد پورمخبر ، خاله شادونه ، آقانیکی و... را می توان نام برد مجریانی نه چندان مشهور وبازیگرانی نه چندان سوپر استار.

امروز که از خیابان محل برگزاری مراسم رد می شدم چند مامور راهنمایی ورانندگی وتعددی از نیروهای انتظامی خیابان رابسته بودند تا از ازدحام بیش از حد خودروها جلوگیری کنند اما ازدحام خارج از حد تصور بود انگار واقعه ای درحد فینال جام جهانی یا .. اتفاق افتاده است . همین چند وقت پیش به خاطر ضبط برنامه مسابقه محله که دربرنامه فیتیله بااجرای مسعود روشن پژوه پخش می شود چنان افتضاحی از ازدحام بزرگ وکوچک اتفاق افتاد که ناچارشدند ضبط برنامه را بدون هیچ خبری به روز بعد موکول کنند ...

سئوال مهمی که دراینجا می توان پرسید این است که جرا مردم در اینگونه موارد ازدحام می کنند ؟بااین پیش فرض که تقریبا" هیچ یک از ما شلوغی و ازدحام را خوش نداریم واز آلودگی صوتی کلافه ایم اما چه شده که درمواقعی اینگونه دست وپایمان را گم می کنیم واین وضع را تا مرز از بین رفتن آبروی شهر ودیارمان ادامه می دهیم ؟

پاسخ به این سئوال از دیدگاههای مختلف قابل طرح است وهرکس از زاویه ای بدان می نگرد . من امّا براین باورم که برگزاری جشن ها ومراسم شاد آنقدر باتاخیر انجام می شود وتعدادش آنقدر کم است که انگار مردم به شرکت در این مراسم حساسیت بیمارگونه پیداکرده اند .سالی بیاید وبرود ومثلا" نیمه شعبانی باشد تاگروههایی آن هم به دلیل اجر وثوابی که دارد جشنی برپا کنند وهنرپیشه ای را از آن سوی کشور به شهرستانی فراخوانند تا همان کارهای رنگ و رو رفته ای را که در فیلم ها اجرا می کند حضوری برای حضّار اجرانمایند تا مردم از خنده ریسه روند وبرنامه ریزان ثواب ها را برای آخرتشان ذخیره نمایند .داستان تمام می شود سالی باید بگذرد تاباز کسانی دیگر اگر بتوانند وبگذارند وبخواهند ومشکلات مالی وتجهیزاتی ومکان و.. اش را فراهم نمایند جشن دیگری وسالی دیگر. چه شده که مداحان روز میلاد امامان بزرگوارشیعه نیز دست از مرثیه خوانی برنمی دارند وگریزی به صحرای محشر می زنند؟ مااین استنباط را از کجای کتاب های تاریخی ومنابع چهارگانه تشیع استخراج کرده ایم ؟حاصل این عمل که اکنون به یک رویه معمول تبدیل شده وگمان می کنم تغییر آن دست کم درشهرهای کوچک، نبردی با ساختارهای سنتی باشد ایجاد جامعه ای به دور از شادی ونشاط است. شادی درتعریف نویسنده این سطور ایجاد امکانی برای بازیابی انرژی از دست رفته وبازآفرینی فضایی است که فرد بتواند فارغ از استرس های شغلی ومحیطی لختی بیاساید ودرفضایی مطلوب از مشکلات روزافزون زندگی رهایی یابد جایی که بتواند با اعضای خانواده اش درآنجا حضور یابد. اما یافتن چنین مکانهایی درحال حاضر امکان پذیر نیست واگر باشد آنقدر کم است که حاصلش می شود ازدحام ، راه بندان ، ترافیک قفل شده ونگرانی شهروندانی که به مسئولین برگزاری منتقل می شود وآنان را از برگزاری مجدد چنین مراسمی منصرف می کند چاره اش برگزاری جشن های متعدد است به اندازه ای که برای مردم عادی شود وبرای هر هنرپیشه دست چندمی سر و دست نشکنند وراه بندان ایجاد ننمایند وقتی اینگونه نمی شود ممکن است این نتیجه گرفته شود که انگار جامعه ی ما رابا مراسم حُزن واندوه ومرثیه – آن هم به هرمناسبتی درطول سال- الفتی دیرینه است که قصد تغییر فضا را ندارد . مردم که از مراسم شادی استقبال می کنند پس چه کسانی با برگزاری این مراسم مخالفند آیا آنان که مخالفند درخلوت خودشان نیز از شادبودن اهل وعیالشان ناراحتند ویا مرگ را فقط برای همسایه می خواهند ؟  

                                                    

 

 


[ شنبه 89/5/2 ] [ 1:14 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]

 

کنار دیوار نشسته وبه نقطه ای خیره شده است، پیرمرد با موهای سپید ،کمتر حرف می زند انگار از عالَم وآدم خسته است ؛ همین چند وقت پیش همسرش در یک حادثه جان باخت و او تنها شد.تنها، مانند روزی که به دنیا آمده بود. ما آدم ها با انبوهی از دوستان وآشنایان همچنان تنهاییم. واقع بین که باشیم می بینیم که تنها به دنیا می آییم ، تنها زندگی می کنیم وتنها می میریم پیرمردشایدبه تنهایی خودش می اندیشید وبه تنهایی بعد از این ،که تصورمی کرد سخت است ؛ اینها همه، تصورات من از آن پیرمرد است اما «تنهایی» تصوّر نیست «واقعیت» است....




[ دوشنبه 89/4/28 ] [ 1:28 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]

گلایه های تابستانی من

امتحاناتش تمام شده است . دو روز است اصرار دارد دوچرخه اش را درست کنم تا بتواند در روزهای طولانی تابستان تنهایی اش را مونس باشد . نمی دانم چرا تا امروزفرصتش پیش نیامد؟ کار زیادی نداشت و درکمتر از یک ساعت اوضاعش روبراه شد .حالا می تواند به این همراه تابستانی اش اعتماد کند وبا آن خاطراتش را بسازد.

به دوران کودکی خودم که نگاه می کنم یادم می افتد به این که چه اندازه زود کودکی ام به بزرگسالی پیوندخورد؛ تا آمدم نوجوانی را بفهمم انقلاب شد وبعد جنگ. روزگاری که هر پنجشنبه جنازه تعدادی از هم شهریان ، فامیل ،دوستان وهمکلاسی هایم را بردوش مردم تاقبرستانی که نامش گلستان شهدا شده بود حمل می کردند.کم کم یادم رفت که دوره ای به نام نوجوانی هم وجود دارد، پایان دبیرستان ، آغازی برای شروع کارمعلمی ام بود واز آن روزگار سالها می گذرد ...خیلی زود بزرگسالی را تجربه کرده بودم .. امروز اما، می خواهم به بچه هایم وهمه بچه های هم سن وسال آنها بگویم که به بزرگسالیشان بیش از اندازه فکر نکنند! بزرگسالی خود به خود فرامی رسد ومشکلات وشیرینی های خود را دارد. باید قدر دوران کودکی ونوجوانی خویش بدانند که بزرگسالی بر شالوده های این دوران بنا می شود وباز می خواهم به پدران مادران سفارش کنم که تابستان وتعطیلات شیرین بچه هایشان را با کلاسهای جور واجوری که بسیاری از آنها به پول سیاهی نمی ارزند نفروشند که جز خستگی جسمی وروانی تابستان، ارمغانی برای آنان نخواهد داشت تابستان زمان مناسبی است برای استراحت فکری وآسایش روانی دانش آموزان تا از محیط اجتماعی چیزهایی را که بیش از درس کلاسیک بدانها نیاز دارند بیاموزند؛ درس هایی که در هیچ کلاس ومدرسه ای تدریس نمی شوند وهمه می دانیم چه اندازه ضروری اند .بگذاریم بچه ها با آزادی ، کلاس هایی را که دوست دارند انتخاب کنند قرار نیست فرزندانی که بی هیچ اراده ای به این دنیای خاکی پای نهاده اند ناکامی های پدران ومادران را جبران نمایند قرار است آنان «آنی» شوند که می توانند ودوست دارند بشوند زور زیادی در این راه بی فایده است می گویید نه این گوی واین میدان ...   


[ شنبه 89/3/15 ] [ 1:51 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]

شگفتی های مغز دریادگیری

چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهناحروف اتبدا و اتنها ی کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند. به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آنرا بخاونید.


[ دوشنبه 89/3/3 ] [ 7:8 صبح ] [ اکبر حسامی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

اینجا محلی برای ارائه ی آرا و نظرات من است درباره آنچه که می بینم،می خوانم، می شنوم و آنچه در اطرافم اتفاق می افتد.چنانچه کسی یاکسانی عصبانی هستند ونمی توانند مخالف نظر خود رابا دادنِ «صفت» مخاطب قراردهند ویاقلمشان بادُشنام آشناست وبه آسانی به دیگران تهمت می زنند از نظردادن بپرهیزند چراکه درهر صورت نظر ایشان حذف خواهد شد. آوردن لینک وبلاگ ها به معنی تایید همه مطالب آنها ویامدیر وبلاگ نیست،بی‌شک دیدگاه هر کس نشانه‌ی تفکر اوست، ما در برابر نظر دیگران مسئول نیستیم ..نقل واستفاده از مطالب این وبلاگ آزاد است اگر دوست داشتید منبع آن را نیز ذکر کنید.
امکانات وب


بازدید امروز: 39
بازدید دیروز: 224
کل بازدیدها: 1480355