امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387
   1   2      >
   [آرشيو نشده ها]

.....نمي دانم شده تاحالا بخواهي احساست را بيان کني ، چيزي را بگويي ودرقالب واژه ها گرفتار شوي؟ دست وپايت بسته مي شود ونمي داني سکوت کني يا چيزي بگويي انگار زبانت بند مي آيد... اما کساني هستند که کلمات اسير آنهاشده اند احساس درمقابلشان به زانو درآمده ومي توانند دلتنگي هايشان را درقالب کلمات بيان کنند ،مي توانند بنويسند  تا هم احساسشان رابيان کرده وهم خيال طرف مقابلشان را راحت کرده باشند  واينان «شاعرانند» که خداوند موهبت شاعري را به آنان ارزاني داشته است ؛ نمي دانم خودشان هم اين را موهبتي خدايي مي دانند يانه..... وقتي در مراسم نکوداشت شادروان  تيمسار بهمن کرمي چَمگُرداني شاعراني از جاي جاي ايران زمين دعوت شده بودند بيشتر به اين نکته واقف شدم، درآن شب شاعراني جوان درکنار پيشکسوتاني سپيد موي، شعرشان را خواندند ... حامد عباسيان و سجاد ناصري  از جوانان خوش آتيه بودند اما نام آوران آن شب يکي محمدعلي بهمني استاد نام آشناي غزل ايران وديگري دکتر محمد حسين بهراميان بودند که درکنار آقايان مرزبان ، ارژن، ضميري ،برقعي وخانم پانته آ صفايي شعر خواندند  بيشتر از همه شعر«سارا» از دکتر بهراميان به دلم نشست ، شعر ديگرش را درفرصت ديگري خواهم آورد.


پيشنماز .... سارا


قبله کمي متمايل به آن طرف


آمد درست زير شبستان گل نشست


در بين آن جماعت مغرور شب پرست


يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت


حالا درست پشت سر من نشسته است


اين بيت معطلع غزلي عاشقانه نيست


اين سومين رديف نمازي خيالي است


گلدسته‌ي اذان و من و هاي هاي هاي


الله اکبرو انا في کُل وادِ... مست


سُبحان مَن يُميت و يُحيي و لا اِله


اِلا هُوَ الَّذي اَخَذ الْعَهْدُ في اَلَست


يک پرده باز پشت همين بيت مي‌کشم


او فکر مي‌کنيم در بنِ پرده مانده است


سارا سلام.... اَشهَد اَنْ لا اِلا تو


با چشم‌هاي سرمه‌اي اَنْ لا اِله ...مست


دل مي‌بري که..... حَي علي..... هاي هاي هاي


هر جا که هست پرتوي روي حبيب هست


بالا بلند! عقد تو را با لبان من


آن شب مگر فرشته‌اي از آسمان نبست


باران جل جل شب خرداد توي پارک


مهرت همان شب.... اَشهد اَن.... بردلم نشست


آن شب کبو....(کبو).... کبوتري از بامتان پريد


نم نم (نما) نماز تو در بغض من شکست


سُبحانَ مَنْ يُميتُ و يُحيي و لا اِله


الا هُوَالّذي اَخَذَ الْعَهْدُ في الست


سُبحان رب هر چه دلم را زمن بريد


سبحان رب هر چه دلم را زمن گسست


سُبحان رَبي الْـ... من و سارا ....بِحمده


سُبحانَ رَبي‌ الْـ.... من و سارا دلش شکست


سُبْحان رَبي اَلْـ.... من و سارا به هم رسيم


سبحان تا به کي من و او دست روي دست


زخمم دوباره واشد و اِياک نَستعين


تا اِهدناالـ....سراي تو راهي نمانده است


مغضوب اين جماعت پُر هاي و هو شدم


افتادم از بهشت از اين ارتفاع پست


يک پرده باز بين من و او کشيده‌اند


سارا گمانم آن طرف پرده مانده است...


 شعر را در اينجا بشنويد


محمد حسين بهراميان


 نوشته شده توسط اکبر حسامي در يکشنبه 29/2/1387 و ساعت 7:16 صبح | نظرات ديگران()

حاجي بلند شد با صداي محکم  --------  گفت اين آقا بايد بره جهنم


خدا بهش گفت تو دخالت نکن ---------  به اهل معرفت جسارت نکن


بگو چرا به خون اين هلاکي ---------   اين که نه مدعي داره نه شاکي


نه گرد و خاک کرده و نه هياهو -------  نه عربده کشيده و نه چاقو


نه مال اين نه مال اونو برده ---------    فقط عرق خريده رفته خورده


براي شنيدن فايل صوتي اينجا راکليک کنيد


ادامه مطلب...

 نوشته شده توسط اکبر حسامي در جمعه 13/2/1387 و ساعت 7:55 صبح | نظرات ديگران()

يه شب که من حسابي خسته بودم ---- همينجوري چشمامو بسته بودممحکمه الهي


سياهي چشام يه لحظه سُر خورد ------ يکدفعه مثل مُرده ها خوابم برد


تو خواب ديدم محشر کبرا شده  ------- محکمه   الهي  برپا  شده   


خدا نشسته مردم از مرد و زن ------- رديف رديف مقابلش واستادن


چرتکه گذاشته و حساب مي کنه ------به بنده هاش عتاب خطاب مي کنه


مي گه چرا اين همه لج مي کنيد ------  راهتون و بيخودي کج مي کنيد


آيه فرستادم که آدم بشيد        --------  با دلخوشي کنار هم جمع بشيد


دلاي غم گرفته را شاد کنيد -------  با فکرتون دنيا را آباد کنيد


عقل دادم بريد تدبّر کنيد ----------    نه اينکه جاي عقلو کاه پر کنيد


من بهتون چقدر ماشاا... گفتم -------  نيافريده  بارک الله  گفتم   


من که هواتون و هميشه داشتم --------   حتي يه لحظه گشنه تون نذاشتم


اما شما بازي نکرده باختيد ---------   نشستيد و خداي جعلي ساختيد


هر کدوم از شما خودش خدا شد --------    از ما و آيه هاي ما جدا شد


يه جو زمين و اين همه شلوغي --------     اين همه دين و مذهب دروغي


حقيقتا شماها خيلي پستيد ----------      خر نباشين گاو و نمي پرستيد


از توي جمع يکي بلند شد ايستاد -------      بلند بلند هي صلوات فرستاد


 از اون قيافه هاي حق به جانب ------------هم از خودي شاکي هم از اجانب


گفت چرا هيچ کي روسري سرش نيس؟-------پس چرا هيچ کي پيش همسرش نيس؟


چرا زنا اينجوري بد لباسند  ------------ مرداي غيرتي کجا پلاسند


خدا بهش گفت بتمرگ حرف نزن ------------ اينجا که فرقي ندارن مرد و زن


يارو کنف شد ولي از رو نرفت ----------- حرف خدا از تو گوشاش تو نرفت


چشاش مي چرخند نمي دونم چشه؟------ آهان!  مي خواد يواشکي جيم بشه


ديد يه کمي سرش شلوغه خدا   -----------  يواش يواش شد از جماعت جدا


با شکمي شبيه بشکه نفت    -------- يهو سرش رو پايين انداخت و رفت


قراولا چند تا بهش ايست دادند --------   يارو وانايستاد تا جلوش وايستادند


فوري در آورد واسشون چک کشيد ----  گفت ببريد وصول کنيد خوش بشيد


دلم براي حوريا لک زده   -----------     دير برسم يکي ديگه تک زده


اگه نرم حوريه دلگير ميشه ------------    ترو خدا بذار برم دير ميشه


قراول حضرت حق دمش گرم ----------   با رشوه خيلي کَلون نشد نرم


گوشاي يارو رو گرفت تو دستش ------   کشون کشون برد و يه جايي بستش


رشوه حاجي رو ضميمه کردند  ---------  توي جهنم اونو بيمه کردند


حاجيه داشت بلند بلند غر مي زد --------  داشت روي اعصابا تلنگر مي زد


خدا بهش گفت ديگه بس کن حاجي ----- يه خورده هم حبس نفس کن حاجي


اين همه آدم رو معطل نکن  ------------  بگير بشين اينقده کل کل نکن


يه عالمه نامه داريم نخونده ----------تازه ، هنوز کرات ديگه مونده


نامه تو پر از کاراي زشته -----------  کي به تو گفته جات توي بهشته؟


بهشت جاي آدماي با حاله -----------   ولت کنم بري بهشت؟محاله


يادته که چقدر ريا مي کردي --------- -  بنده هاي ما را سياه مي کردي


تا يه نفر دور و ورت مي ديدي --------  چقدر والضالين و مي کشيدي؟


اين همه که روضه و نوحه خوندي -----  يه لقمه نون دست کسي رسوندي؟


خيال مي کردي ما حواسمون نيست؟- ---  نظم ونظام هستي کشکي کشکيست؟


هر کاري کردي بچه ها نوشتن --------- مي خواي خودت برو ببين تو زونکن


خلاصه وقتي يارو فهميد اينه ----------  بازم درست نمي تونست بشينه


کاسه صبرش يه دفعه سر مي رفت ----  تا فرصتي گير مي آورد در مي رفت


قيامته اينجا عجب جاييه ------------ جون شما خيلي تماشاييه


از يه طرف کلي کشيش آوردند -------   کشون کشون همه رو پيش آوردند


گفتم اينا رو که قطار کردند ----------   بيچاره ها مگه چيکار کردند؟


ماموره گفت مي گم بهت من الان ----   مفسد في الارض که مي گن همين هان


گفت اينا بهشت فروشي کردند -------  بي پدرا خدا رو جوشي کردند


بنام دين حسابي خوردن اينها ----------- کفر خدا رو در آوردن اينها


بد جوري ژاندارک و اينا چزوندن ------ زنده توي آتش اونو سوزوندن


روي زمين خدايي پيشه کردند --------- خون گاليله را تو شيشه کردند


اگه بهش بگي کلاتو صاف کن -------- بهت مي گه بشين و اعتراف کن


هميشه در حال نظاره بودند ----------- شما بگو اينا چيکاره بودند؟!


خيام اومد يه بطري هم تو دستش ------  رفت و يه گوشه اي گرفت نشستش


ادامه درقسمت دوم.............


 نوشته شده توسط اکبر حسامي در جمعه 13/2/1387 و ساعت 7:52 صبح | نظرات ديگران()

 


براي مشاعره ( نوشتن شعري از ديگران ) از طرف  مدير وبلاگ  هم صحبت باخاک دعوت شده ام  ،اگر چه باتاخير ولي سرانجام شعر زيررا از زبان خواجه شيراز به ايشان وهمه دوستان خوبم تقديم مي کنم :


 


معاشران گره از زلف يار باز کنيد


شبي خوش است بدين قصه اش دراز کنيد


 


حضورخلوت انس است ودوستان جمعند


وان يکاد بخوانيد ودرفرازکنيد


 


رباب وچنگ به بانگ بلند مي گويند


که گوش هوش به پيغام اهل راز کنيد


 


به جان دوست که غم پرده برشما دارد


گر اعتماد بر الطاف کارساز کنيد


 


ميان عاشق ومعشوق فرق بسيار است


چو يار ناز نمايد شما نياز کنيد


 


نخست موعظه پير صحبت اين حرف است


که از مصاحب ناجنس احتراز کنيد


 


هر آنکسي که دراين حلقه نيست زنده به عشق


بر او نمرده به فتواي من نماز کنيد


 


وگرطلب کند انعامي ازشماحافظ


حوالتش به لب يار دلنواز کنيد


 


 


 من هم از  خانم مدير ،خانم ناظم، کلک بهار ، سايه و ستاره دعوت مي کنم با يکي از واژه هاي عاشق ، زاهد وخرابات شعري بنويسند .


 نوشته شده توسط اکبر حسامي در جمعه 16/1/1387 و ساعت 12:1 عصر | نظرات ديگران()

 چشم اندازي از مجلس


من وکيلم، من که در اين خانه خدمت مي‌کنم
در بهارستانم اما کار دولت مي‌کنم



از شما افتان و خيزان راي و امضا مي خرم
با رفيقان بهر کسب راي، خلوت مي‌کنم



تا به چنگ آرم من آن کرسي سبز دل رُبا
بازبان سرخ، عالم را ملامت مي‌کنم



بس که دارم کار بحث انگيز در بيرون صحن
ديگر اينجا کي براي راي فرصت مي‌کنم؟



مرد طوفانم ولي البتّه گاه از مصلحت
باد اگر آيد ز سمتي، من حمايت مي‌کنم



صحن مجلس فرش سبزي هست کانجا دم به دم
مي نشينم با رفيقان، کار راحت مي‌کنم



گه کشاورزان به ياد آرم گهي تجار قند
گاه پيگيري ز کار اهل صنعت مي‌کنم



گه به نطقي آتشين رسوا کنم جمعي و گاه
بهر حفظ آبرو در دم،  شکايت مي‌کنم



آه از آن عکاس بي رحم، آه ازين دوربين که هست
دام آن صياد و من او را نصيحت مي‌کنم



هرکه را باشد شعاري در ترافيک پيام
از رسالت گر نشد، من رو به همت مي‌کنم



من تخصص دارم اندر هرچه خواهي،  لاجرم
در همه احوال اين عالم دخالت مي‌کنم



گر به سيما، انتقادي دارم از ساعت شني
حاجي عزّت را خبر از مکر شوکت مي‌کنم



وقت تعطيلات مجلس، چون به شهرم مي روم
جاي اقدام و عمل، يک ريز صحبت مي‌کنم
گرچه مي گويند کار ما نظارت کردنست
در عمل، گاهي به جاي آن، صدارت مي‌کنم



حرف بسيارست و من پيمانه ام لبريز شور
ليک، فعلاً با همين حلوا قناعت مي‌کنم



کاش مجلس، با مدرس پر شود، آنگاه من
شعر شيرين با لبي خندان کتابت مي‌کنم

سيد محمد حسين فخري


 نوشته شده توسط اکبر حسامي در شنبه 18/12/1386 و ساعت 7:5 صبح | نظرات ديگران()
   1   2      >
   [آرشيو نشده ها]
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/5/1387- 8:51 ص] دلنوشت جواني
[18/5/1387- 1:57 ص] خلقيات ما ايرانيان
[12/5/1387- 5:0 ص] تقوا در محک مصاديق
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا