امروز: چهارشنبه 30 مرداد 1387

حاجي بلند شد با صداي محکم  --------  گفت اين آقا بايد بره جهنم


خدا بهش گفت تو دخالت نکن ---------  به اهل معرفت جسارت نکن


بگو چرا به خون اين هلاکي ---------   اين که نه مدعي داره نه شاکي


نه گرد و خاک کرده و نه هياهو -------  نه عربده کشيده و نه چاقو


نه مال اين نه مال اونو برده ---------    فقط عرق خريده رفته خورده


براي شنيدن فايل صوتي اينجا راکليک کنيد



آدم خوبيه هواشو داشتم --------------   اينجا خودم براش شراب گذاشتم


يهو شنيدم ايست خبردار دادند -------    نشسته ها بلند شدند وايستادند


حضرت اسرافيل از اونور اومد -------رفت روي چارپايه وچند تاصور زد


ديدم دارن تخت روون ميارن --------    فرشته ها رو دوششون ميارن


مونده بودم که اين کيه خدايا --------     تو محشر اين کارا چيه خدايا


فکر مي کنيد داخل اون تخت کي بود؟--الان مي گم يه لحظه اسمش چي بود؟


اون که تو دنيا مثل توپ صداکرد------ همون که اون لامپا را اختراع کرد


همون که کارش عالي بود اون ديگه------ بگيد بابا توماس اديسون ديگه


خدا بهش گفت ديگه پايين نيا ---------  يه راست برو بهشت پيش انبيا .


وقتا تلف نکن توماس زود برو --- -------به هر وسيله اي اگه بود برو.


از روي پل نري يه وقت مي افتي ----  مي گم هوايي ببرند و مفتي


باز حاجي ساکت نتونست بشينه ------ گفت که"مفهوم عدالت اينه؟"


توماس اديسون که مسلمون نبود ------ اين بابا اهل دين و ايمون نبود


نه روضه رفته بود نه پاي منبر ------ نه شمر مي دونست چيه نه خنجر


يه رکعت هم نماز شب نخونده -------  با سيم ميما  شب رو به صبح رسونده


حرفاي يارو که به اينجا رسيد -------  خدا يه آهي از ته دل کشيد...


حضرت حق خودش راجابجا کرد ----- يه کم به اين حاجي نيگا نيگاکرد


از اون نگاههاي عاقل اندر ------------- سفيهشو بايد بيارم اينور


با اينکه خيلي خيلي خسته  هم بود ---- خطاب به بنده هاش دوباره فرمود:


شما عجب کله خرايي هستيد --------    بابا عجب جونورايي هستيد.


شمر اگه بود آدولف هيتلرم بود -------- خنجر اگربود روولورم بود


حيفه که آدم خودشو پير کنه ------       و سوزنش فقط يه جا گير کنه


مي گيد توماس من مسلمون نبود -----  اهل نماز و دين و ايمون نبود


اولا از کجا مي گيد اين حرفو -------        در بياريد کله ي زير برفو


اون منو بهتر از شما شناخته --------      دليلشم اين چيزايي که ساخته


درسته که گفتم عبادت کنيد ---------     نگفته ام به خلق خدمت کنيد؟


توماس نه بمب ساخته نه جنگ کرده --- دنيا رو هم کلي قشنگ کرده


من يه چراغ که بيشتر نداشتم  --------- اونم تو آسمونها کار گذاشتم


توماس تو هر اتاق چراغ روشن کرد --- نمي دونيد چقدر کمک به من کرد


تودنيا هيشکي بي چراغ نبوده -------- يااگرم بوده توباغ نبوده


خدا براي حاجي آتش افروخت --------- دروغ چرا يه کم دلم براش سوخت


طفلي توباورش چه قصراساخته--------  امابه اينجاکه رسيده باخته


يکي مياد يه هاله ايي باهاشه ----------- چقدر بهش مياد فرشته باشه


اومد رسيد و دست گذاشت رو دوشم --- دهانشو آورد کنار گوشم


گفت تو که کله ات پر قورمه سبزيست – وقتي نمي فهمي، بپرسي بد نيست


اون که نشسته يک مقام والاست --------  مترجمه، رفيق حق تعالاست


خود خدا نيست ،نماينده شه -----------   مورد اعتمادشه بنده شه


خداي لم يلد که ديدني نيست -----------  صداش با اين گوشا شنيدني نيست


شما زمينيا همه اش همينيد -----------  اونور ميزي را خدا مي بينيد!


همينجوري  مي خواست  بلند شه،  نم نم ---گفت که پاشو بايد يري جهنم


وقتي ديدم منم گرفتار شدم  ------------- داد کشيدم يکدفعه بيدار شدم


شعري از خليل جوادي


 نوشته شده توسط اکبر حسامي در جمعه 13/2/1387 و ساعت 7:55 صبح | نظرات ديگران()
 ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[26/5/1387- 8:51 ص] دلنوشت جواني
[18/5/1387- 1:57 ص] خلقيات ما ايرانيان
[12/5/1387- 5:0 ص] تقوا در محک مصاديق
[آرشيو شده ها]

بالا

طراح قالب: رضا امين زاده** پارسي بلاگ پيشرفته ترين سيستم مديريت وبلاگ

بالا